چشمان من، همیشه مضطربند
همیشه در انتظار
خاطرات درون سینه، همیشه بی قرار
من پرسه گرد خیابان خیس تنهایی ام
از سکوت کوچه های درون پنجره می آیم
من تکرار دوباره سرو را
وقتی که فرصت تکرار دوباره ام،از دست رفته بود
میان روشنایی مشکوک یک شمع، نگریستم
وسبزای همیشگی اش را، در پاییز دستانم
به تجربه نشستم!
نفس در سینه محبوس ناباوری ها
تارو پود احساس،آغشته به بوی دستانش بود
که من می دانستم، باید بود
باید زیست،
کاش می شد وقت رفتن، چشمهایم را کنار تو بگذارند
تا حسرت دیدار تو در جاودانگی ام نباشد.
بیا عشق را غرق معنا کنیم
غم لاله ها را تماشا کنیم
بیا پا به پای مسا فران خیال
رو به میعادگاه رویا کنیم
بیا در فصل کوچ پرستوها
همراه آنان سفر به فردا کنیم
بیا در نگاه آبها وآیینه ها
باز مضمون تازه پیدا کنیم
بیا بازدر انتظار دیدار هم
بیشه ی نو را تماشا کنیم
بیا همچو گل عاشق نور شویم
شب و روز رابا هم آشنا کنیم
بیا با خدا صمیمی شویم
ازاو بازغزل تمنا کنیم
شعر من
سوته دلی است
که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر
چشم در راه بهاری دارد
تا دگر بار بروید بن و برگش
و به بر نشیند و عطر آگین کند این سینه غم بار
مرا
شعر من حرف من است
حرف من خستگی سینه پر درد من است
شعر من
حرف دلی است
که در آن چشمه جوشان محبت جاری است
پس دریغا که در این دور جفا کار فلک
به جز ازجور و ریاکاری ها
به جز از خدعه و نیرنگ و دروغ
نشدند عاید من چیز دگر
و دوچندان افسوس
بر دل زار خودم
که در این قتلگه انسان ها
همچنان منتظر است
تا که فریاد رس غم هایش
بار دیگر رسد از راه آرد
شاخه ای از گل سرخ
نفسی گرم تر از تابش خورشید و
صدایی که(( بیا با من باش))