او برفت وخود بگفت و دور شد
باز آن چشمان زیبا کور شد
قاصدک آواز عشقی را بخواند
خنده بر لب های ساحل شور شد
قایقی بر روی دریا، صبر کن
قاصدک شب تا سحر را بور شد
فصل تابستانی عمرم برفت
کو خراب آباد قلبم گورشد
بلبلان را بس هماوازی حزین
بوی امشب بویی از کافور شد
می سپارم دل به دریا، بی خیال
می شمارم لحظه ها را ،بی خیال
می کشم بر دفتر نقاشی ام
نقش های زشت وزیبا، بی خیال
دوره گردی می شوم هرشب چوباد
دست تکرار غزل ها، بی خیال
لابه لای آن غزل ها می کشم
سر نوشت خیس خود را بی خیال
گاه در آشفته بازار دلم
می شوم تنهای تنها، بی خیال
بی خبرازشعرپرتشویش عشق
می کنم خود را تماشا، بی خیال
گاه می سازم برای روح خود
نردبانی تا ثریا، بی خیال
گاه از ترس نبود مصرعی
می زنم عمری تقلا، بی خیال
بی خیالم با خود اما با تو من
حرف هایی دارم اما ،بی خیال